Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

باسن خاله ام

سلام من از بچگی دوس داشتم خالمو بکنم. هروقت میشد تو حموم لباس عوض کردن دید میزدم هر وقتم میتونستم میچسبیدم بهش معمولا از عقب. تو اشپزخونه موقع ظرف جمع کردن هرطور شده خودمو به کون خالم میرسوندم میچسبیدم بهش..
تا اینکه یه اتفاقی افتاد من مجبور شدم چند روز در ماه برم خونه خالم چون شوهرش مجبور بود بره شهر دیگه من برای اینکه تنها نباشن میرفتم اونجا.
خالم تشک منو همیشه مینداخت کنار خودش 2 تا بچشو اونورش. شبای اول جرات نمیکردم برم سمتش ولی کم کم نصف شبا پتو رو میدادم کنار. 2 ساعتی با کونش ور میرفتم. کیرمم میچسبوندم بهش آروم آروم .اگه نمیترسیدم فشارم میدادم خلاصه از روی لباس قشنگ میکردم خیلی هم حال میداد آبم قشنگ بعد از 2ساعت ور رفتن میومد.
تا اینکه 2 ماهی گذشت یک شب دوباره خواستم برناممو پیاده کنم وسط کردنم خالم یهو گفت بسه دیگه فکر میکنی من نمیفهمم.
من مردم و زنده شدم. از ترس سرمو کردم زیر پتو حرفم نزدم. 1ساعتی گذشت.
بعد خودش اومد پتورو از روم کشید بوسم کرد گفت اشکال نداره من تورو خیلی دوس دارم برا همین گفتم تو بیای کنارم.
منم پریدم تو بغلش گفتم خاله میتونم بازم….؟؟؟؟
گفت کم کم بدون صدا بچه ها بیدار نشن.من انگار خواب بودم داشتم دیوونه میشدم چسبیدم بهش از عقب 2تامون با پهلو خوابیدیم.
همینجوری سینهاشو میمالوندم بعداز 1ساعتی گفتم خاله در بیارم گفت فقط ساکت!
منم آروم آروم شلوارشو دراووردم شلوار خودمم دراوردم خودش تاپشم دراورد منم تیشرتمو. وقتی گرفتمش تو بغلم انگار سکته کردم داشتم دیوونه میشدم از لذت…..
کم کم شورتشو دراورد و از خودمم درآوردم تف زدم به کیرم گذاشتم لاپاهاش.
بعد از 5دقیقه ای گفت بکن تو خالم. منم پا شدم کرم اووردم کردم تو شروع کردم تلمبه زدن یهو متوجه شدیم صدای چلپ چلپ کردن من روی کون خالم خونرو ورداشتا …بعد خالم گفت پاشو بری توی اتاق. رفتیم اونجا دیگه دیدم حیف از جلو نکنم .
پاهاشو باز کردم از کس شروع کردم به کردن که آبم اومد ریختم توش. نیم ساعتی روهم بودیم کیرم دوباره راست شد همونجا دوباره شروع کردم به کردن. خالمم دیگه مشکلی نداشت گفت تو که کردی هرچه قد میخوای بکن. اونجام هم از کس کردم هم از کون خوابیده ووایستاده….
از اون به بعد اون شبایی که قرار ه اونجا برم 3 یا 4 بار با خالم سکس خفنی میکنیم….بهترین اوقات زندگیمه اون شبا.موفق باشین

زن عمو

سلام اين داستان بر ميگرده به 3 سال پيش كه من 16 سالم بود . من زن عموم رو خيلي دوست داشتم و هميشه ميرفتم خونشون به بحانه ي بازي كردن با بچه هاش ، زن عموم خيلي جلوي من راحت بود و هميشه با تاپ شلوارك يا لباس خوابش راه ميرفت اخه فكر نمي كرد كه من بهش نظر داشته باشم . من هم هميشه ي خدا تا وقت پيدا ميكردم استفاده ميكردم به بدنش نگاه ميكردم خيلي بدن قشنگي داشت سينه هاي بزرگ كه اكثر اوقات تا وسطاش مشخص بود ولي حيف كه نميشد اون نوك سينه ي نازش رو ديد پاهاي كشيده و گوشتي و كون برجسته و نرم .زن عموم وقتي با لباس خوابش ميومد جلوم رونهاي تپل و گوشتيش معلوم ميشد و من رو حسابي حشري ميكرد !!! بالاخره من پسر بودم و اون موقع اوج نيازهاي جنسيم بود . خوب منم تا يه جايي ميتونستم خودم رو كنترل كنم ولي زن عموم نا خواسته وقتي با اون لباسا ميومد جلوم من رو ديونه ميكرد . يه بار وقتي با خانواده ي عمومينا رفته بوديم شمال سعادت به من رو اورد و صبح ساعت 6 از خواب پريدم ، خيلي گشنم بود واسه همين از اطاق اومدم بيرون و رفتم سر يخچال يه چيز خوردم و اومدم برم دستشويي فرنگي كه تو حموم بود كه ديدم خيسه و متوجه شدم كه يكي حموم بوده خواستم برم اون يكي دستشويي كه بغل اطاقه عموم بود كه ديدم لايه در بازه منم كه عاشق اين بودم كه زن عموم رو ديد بزنم واسه همين رفتم و از لايه در تو اطاق رو نگاه كردم .

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي من داشتم بدن لخت زن عموم رو ميديدم ، زن عموم داشت با هوله موهاش رو خشك مي كرد و بعد شروع كرد به خشك كردن بدنش اول رفت سراغ سينهاش وبعدم بقيه ي بدنش بعد رفت طرف چمدونش و يه شرت وسوتين قرمز و صورتيه راهراه برداشت و پوشيد ، واي كه من داشتم ميمردم وقتي ميديدم داره سينهاش رو ميزاره تو سوتينش . اون روز گذشت و من 4 روز بعد از اين كه از مسافرت برگشتيم صبح رفتم خونشون و قرار بود تا شب وايسم تا بابام بياد دنبالم . اون روز با لباس خوابش اومد جلوم يعني يه پيرهن يك سره تا وسطاي رونش ! صبح يه كم تو كاراي خونه بهش كمك كردم تا ظهر شد و زن عموم رفت رو تخت خوابيد و پسر عموم كه 2 سالش بود رو هم بغل خودش خوابوند به منم يه بالش داد و گفت بخواب .

منم كه اصلا خوابم نميومد دراز كشيدم و داشتم فكر ميكردم كه چي ميشه كه يه سكس باهاش داشته باشم . كه يهو يه فكر به سرم زد كه وقتي خوابه برم سراغش ! صبر كردم تا خوابش ببره ، بعده يك ربع متوجه شدم كه خوابه واسه همين يواش يواش رفتم طرف اطاق خوابش . خيلي اروم خودم رو بهش نزديك كردم خيلي قلبم تند ميزد و ميترسيدم ولي شهوتم به ترسم قلبه كرد و جرات كردم دستم رو ببرم طرفش ! دستم رو گذاشتم رو پاش و نوازش كردم خيلي نرم بود اوردم بالا تر و به رونه تپلش رسيدم اروم نوازش ميكردم و ميبوسيدم . دستم رو از روي رونش برداشتم و از روي پپيرهن گذاشتم رو سينه هاش .سوتين نبسته بود و من خيلي راحت نوك سينش رو لمس ميكردم . از رو لباس كلي نوك سينش رو بوسيدم خيلي حشرم زده بود بالا ، پيرهنش رو زدم بالا و از رو شرت كسش رو مالوندم خيلي حال ميداد . منم كه داشتم ديوونه ميشدم تصميم گرفتم شرتش رو بكشم پايين و كس نازش رو ببينم . اروم شرتش رو كشيدم پايين كسش رو ديدم و ناخاسته رفتم طرفش تا بخرم . تا زبونم رو بردم لاي كسش يهو معين از خواب پريد و شروع كرد به گريه كردن . زن عموم با گريه ي معين بيدار شد و من و خودش رو در اون وضعيت ديد . دلم ميخواست زمين دهن باز كنه برم توش ! داد كشيد و محكم زد تو گوشم ، منم گريم گرفت و گفتم من واقعا دوستت داشتم و دارم ، به خاطر همين اين كار رو كردم زن عموم هم كه دلش واسه گريه هام سوخته بود بغلم كرد و گفت ازت توقع نداشتم لا اقل به خودم ميگفتي ، منم گفتم روم نميشد چي ميگفتم ؟؟؟؟؟!!! بهم گفت حالا ارضا شدي يا بازم ميخواي ؟ منم با كمال پر رويي گفتم مگه ميشه ازت دل كند . انقدر خوش سكسي كه 100 بار اب طرف بياد بازم دوست داره باهات حال كنه . خنديد و كفت پس فكر كردي عموت براي چي با من ازدواج كرد خندیدم و محکم به خودم چسبوندمش لبام رو رو لباش گذاشتم و…

لز با نرگس

 سلام من دختری هستم 22 كه مجرد هستم و با دوستم نرگس تویه یه خونه نقلی تویه تهران زندگی میكنم من دانشجو هستم و دوستم نرگس یه آرایش گر هستش.

اونم مثل من مجرد هستش خوب اما من الان حدود یك سال كه با نرگس هستم تویه این مدت خیلی دلم میخواست بدن خودم رو با بدن نرگس مقایسه كنم می خواستم سینه هاش رو كامل نگاه كنم اما من كمی خجالت میكشیدم كه این موضوع رو به نرگس بگم اون پیش من بدون كرست مینشست و سینه هاش رو باز میزاشت اما من میخواستم اون سینه ها رو نوازش كنم تا اینكه خجالت رو كنار گذاشتم موضوع رو باهاش در میون گذاشتم قبول كرد شب بود من اول لخت شدم بعد هم نرگس اون از بدن من تعریف میكرد منم از بدن اون بدن نرگس واقعا زیبا بود اندازه سینه هاش تقریبا 65 بود با بدنی كاملا زیبا كه اون سینه ها زیبا ترش كرده بود با كس كاملا بی مو این از عادات نرگس بود خودش بهم گفته بود دیگه تحمل نداشتم بهش نزدیك شدم میخواستم به سینه هاش دست بزنم تا دستم رو بردم دستم رو كنار زد با تعجب گفت ساحل چیكار می خوای بكنی منم گفتم كه میخوام سینه ات رو نوازش كنم لبخند شیرینی زد گفت مطمئنی ؟

به خواندن ادامه دهید »

سمیرا

من يك هفته اي مي شود كه با سميرا آشنا شده بودم كه آن اتفاق افتاد .
بز أريد از اولش تعريف كنم .يك روز گرم تابستان بود كه ما براي ديدن داييم كه از مسافرت آمده بود رفتيم.
در آن مهماني دختران زيادي از فاميل بودند كه من بعضي از آنها را مي شناختم وبعضي را نه وداستان نيز از اينجا شروع شد. در آن روزدختران زيادي آنجا بودند كه از زيبايي وادب چيزي از دختران ديگر چيزي كم نداشتند مثل نغمه و يا غزاله وغيره… ولي سميرا چيز ديگري بود. زيبا خوب وبا ادب بود.

به خواندن ادامه دهید »

سلام امیر هستم  23 ساله از ایران(نکته امنیتی )تو این سایت می خوام از سکسای واقعی خودم بگم.من عاشق سکس خانوادگی بخصوص سکس با مامی هستم ولی امروز می خوام از اولین سکس خودم بگم واستون. تقریبا یه چند روزی میشه که با سایت شهوانی آشنا شدم واسه همین بعدی که دیدم کاربراشو ترغیب کرده که داستانای واقعی و سکسیشون رو بفرستن منم تصمیم گرفتم از اولین سکس واستون بگم.

به خواندن ادامه دهید »

دید زدن مامانم آتوسا

من سامان 19 سالمه و در شرق تهران ساکنم من زیاد از دختر و از این چیزا خوشم نمیاد و بیشتر دنبال زنهای جا افتاده 35 تا 47 هستم یکی مثل مامانم. راستی مامانم آتوسا 45 سالشه و نسبتا هیکل خوبی داره با یه شکم نقلی که آرزومه که زیره شکمشو ببینی.

به خواندن ادامه دهید »

ازدواج پر ماجرای مرجان

من فرهاد هستم و 26 سالمه . اواخر سال 83 که 23 سالم بودم ، پرایدم را به مریم خانم (مادرمرجان ) فروختم و از همان زمان خانواده ما و خانواده آنها تا حد خاله و عمه هایم با هم رفت و آمد پیدا کردیم . خانواده آنها از مرجان خانم ، شوهرش ، پسر 20 ساله و دختر 17 ساله اش ( مرجان ) تشکیل می شد . من همیشه دوست داشتم با همسر آینده ام اختلاف سن بیشتر از یک دو سال داشته باشم مرجان شش سال کوچکتر از من بود به جز خوشکلی ، چهره ای سکسی داشت خیلی هم جذاب و خوش هیکل بود .از اون هیکل هایی داشت که مانتوهای تنگ و شلوار جین های چسبونشون از جلو چشم آدم کنار نمیره . پوست گندم گون شاید هم برنز و چشمان خیلی دیوانه کننده و عسلی رنگ . همیشه تصور می کردم اگر باهاش س ک س داشته باشم ، لحظه ای که فقط توی چشمام نگاه کنه ارضا بشم خلاصه حسابی دیوونه از سر تا پاهاش بودم اما انگار یقین داشتم اگر حرف رابطه و دوستی غیر از همین آشنایی خانوادگی بزنم ، جواب رد می شنوم آخه مرجان خیلی خیلی نجیب و دست نخورده بود .
بعد از چهار ماه از آشناییمان ، در سومین مرتبه ای که با همون پراید سابقم رانندگی یاد مرجان می دادم ، در لحظه ای که مادرش ( مریم خانم ) برای

به خواندن ادامه دهید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 336 مشترک دیگر بپیوندید